حكيم زجاجى
1341
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
همان البارغو « 1 » ، بدش ميربار * تمامت به دو بازگرديد كار سليمان شهى بود باداد و دين * نكوخلق و خوش . . . . . . . . . . . . . . به لهو و طرب ميل كردى دلش * وز آنجا شدى درد و غم حاصلش پى باده خوردن ثباتى نداشت * به شام و سحر دانهء لهو كاشت از اينش سعادت مساعد نبود * به كار شهى در ، مجاهد نبود چو بر تخت شد ، بخت يارى نداد * زمانه ورا كامكارى نداد به بازى بداد اين جهان را به باد * ز امروز و فردا نياورد ياد وليعهد او ارسلان شاه بود * كه تابنده چون بر فلك ماه بود بد از پشت طغرل شه تاجور * كه بودش ملكشاه فرخ پدر اتابك بدش ايلدگز نامدار * كه چون او نبيند زمانه سوار زن طغرل كامران را بخواست * وز آنجاى شد ايلدگز . . . . . . . . . . . چو با بانواش عقد و پيوند شد * از آن بانو او را دو فرزند شد جهانپهلوان بد يكى ز آن دو پور * كز او شمع اقبال را بود نور « 2 » دوم نامور بد قزلارسلان * كه بد شمع در جمع روشندلان « 3 » محمد بدى نصرت دين به نام * مظفر ، قزلارسلان شادكام چنان باب و ز آنسان دو فرزانه پور * نبد هيچ شه را ز نزديك و دور ز مادر برادر شده شاه را * ارسلان طغرل . . . . . . . . . . . . . . . . سليمان شب و روز خوردى شراب * بدى روزها مست و شبها خراب به يكجا اميران نبودند راست * خصومت بيفزود و راحت بكاست نبد هيچكس را بر شاه بار * مگر آقش آن . . . . . . . . . . . . . . . . . كه او را بر شاه بارى بدى * برفتى برش هركه كارى بدى شرف گرد بازو « 4 » ز شه دور بود * وز اينروى پيوسته رنجور بود به قصدش ببستند ميران ميان * شرف كرده باز . . . . . . . . . . . . . . . . به پيش اتابك فرستاد مرد * ز كار سليمان شهش ياد كرد 35
--> ( 1 ) مناسب آن است كه منصب حجابت به مظفر الدين البارغو مفوض گردد . حبيب السير ، ج 2 ، ص 528 . ( 2 ) بوربور ( 3 ) رو ( 4 ) سلطان رشيد جامهدار و موفق ( شرف ) گردبازو را بفرستاد تا گهر خاتون . . . راحة الصدور ، 244 .